فرشته ی کوچک در اغوش خدا
من در سرزمینی زندگی میکنم که در ان دویدن حق کسانیست که نمیرسند و رسیدن حق کسانیست که نمی دوند ...
هیچوقت فکر نمیکردم انقدر زود بزرگ بشم .... چقدر زود میگذرن روزهای پاک بچگی ..... زندگی من اگرچه به خاطر مشکلاتی که نوشتم و میدونید سخت بود و با سختی گذشت ولی لحظه هایی هم توی زندگیم داشتم که الان از فکر کردن بهشون لذت میبرم و یاداوریشون خنده به لبم میاره ..... وای که چقدر از اون روزها دور شدم .... از اون همه معصومیت و بچگی .... و چقدر دلم هوای اون خاطرات زیبا و لذت بخش رو کرده ....... روزهایی رو به یاد میارم که من و امیر دزدکی و دور از چشم مادرم حوض ابی کوچیک حیاطمون رو پر از اب میکردیم و لاک پشت کوچولوی امیر رو می نداختیم توش ..... روزی که دوچرخه ی قراضه م رو از دم در خونه دزدیدن و من وقتی از دستشویی برگشتم و دیدم نیست چقدر گریه کردم ....... تنها چیزی که از اون دوچرخه برام مونده بود سبد جلوش بود که اونم بدون اجازه ی مامان فروختم به یه پسر ... دو ریال ....... اخرشم یه دست کتک درست حسابی نوش جان کردم....... یا اون روزی که با امیر به خاطر یه گیلاس کوچولو نزدیک بود خودمون رو به کشتن بدیم . از پنجره ی اتاق بالایی خودمون رو اویزون کرده بودیم و با چوب درازی که از زیرزمین کش رفته بودیم هی میکوبیدیم توی سر اون درخت بدبخت که اون گیلاس خشک شده ی نوک درخت رو بچینیم .... قرار بود با هم نصفش کنیم ..... اخرشم نشد که نشد . همیشه اون پیرزن غرغرو ( دختر عموی بابام ) با جیغ و داداش کاری میکرد که مامانم بفهمه اونوقت بود که من وامیر پا میذاشتیم به فرار ....... یا نه اصلا اونوقتهایی که با طنابی که به درخت میبستیم واسه خودمون تاب درست میکردیم . من سوار میشدم و امیر هلم میداد ..... تندتر امیر.......تندتر هل بده ........میخوام برسم به اون بالابالاها..... ولی هیچوقت نرسیدم ........ واسه زنبوری که خودمون کشته بودیم قبر میکندیم و دعا میکردیم که بره بهشت .......واسه جوجه های امیر دنبال غذا میگشتیم از کرمهای توی باغچه بگیر تا مگسای خونه ی ما و اونها ........ یا نه روزهایی که با سهیل و سارا خواهر و برادر سعیده بازی میکردم و هیچوقت فکر نمیکردم روزی انقدر بزرگ بشیم که سهیل ازم خواستگاری کنه ........ با کبری لی لی بازی میکردیم .... همیشه من میبردم ....... اون وقتها که امیر پسر عمه م کولم میکرد و دور حیاط می چرخوندم ..... و من چه کیفی میکردم ......... . . . امروز تولد بیست و یک سالگیم بود ....... بیست و یک خزان ...... بیست و یک پاییز ..... سوت و کور .....ساکت .... پ . ن شرمنده گی : نمیدونم چی بگم خیلی بدقول شدم ولی باور کنید تقصیر خودم نیست چند روزی اینترنتم قطع بود وقتی هم که وصل شد به وبلاگ همه تون میتونستم سربزنم ولی نمیتونستم وبلاگ خودم رو اپ کنم هرچی هم که نوشته بودم پرید باید فصل اخر رو از اول بنویسم .....به زودی توی همین چند روز...... پ . ن : بعد از اینکه قسمت اخر رو بذارم دیگه این وبلاگ رو اپ نمیکنم .... دیگه هیچ وبلاگی رو اپ نمیکنم حدااقل فعلا .... دارم میرم که رتبه ی 5000 امسال رو تک رقمی کنم..... توی دعاهاتون فراموشم نکنید ...... توی اون حادثه که معلوم نشد خودکشی بود یا قتل همه ی اتاق کوچیک عمه با چند تا تیکه خرت و پرت و ظرف و ظروفش و خودش که توی اتاق بود سوخته بود.... بعد از مرگ عمه من مریض شدم و چند روز نرفتم مدرسه . تا مدتها تصویر عمه با صورت سوخته همه جا باهام بود و من چقدر میترسیدم...... دیگه حوصله ی کبری رو هم نداشتم ..... حال بابا بدتر شده بود و هر روز وضعمون بدتر از دیروز میشد.... اون روزها دو تا خواب دیدم که هیچوقت از ذهنم پاک نشدن ...... یکیش خواب عمه بود . خواب دیدم که عمه اومده جلوی مدرسه م . برام یه کیسه پر از عروسک اورده بود مثل قدیما بغلم کرده بود و منو میبوسید و گریه میکرد . اشکاشو پاک کردمو و گفتم عمه مگه تو نمرده بودی چه جوری اومدی پیشم ؟. گفت نه عمه جان من زنده م همیشه پیشتم همیشه ......... و رفت ...... یه روزم مامان منو فرستاد پیش بقال محل که براش رب بخرم و گفت بگو چند روز دیگه بابام میاد حساب میکنه ... رب رو که بهم داد گفتم بعدا بابام میاد حساب میکنه مرد بقال همچین نگاهم کرد و با تمسخر گفت اره میدونم میاد به مامانت بگو دیگه واسه خرید نیاین پیش من ...... رب رو برداشتم و با گریه اومدم خونه ..... چند شب بعد خواب دیدم رفتم اون مغازه ولی این بار پول داشتم .... از بقالی که اومدم بیرون یکی صدام زد برگشتم دیدم یکی درست هم قد خودم ولی نورانی بود با یه لباس سفید و قشنگ و یه شال سفیدم انداخته بود روی دستش . چهره ش رو نمیدیدم از بس نورانی بود . گفتم تو کی هستی گفت من حضرت علی ام . گفت میای با هم بریم یه جای دور و قشنگ ؟ گفتم اخه مامان و بابام نمیذارن .گفت خودم اجازه تو میگیرم . باهاش رفتم ولی یادم نیست کجا . خدا شاهده که این دوتا خواب عین حقیقت بود و دروغ نیست . بعدها دبیر معارفم گفت رویای صادقه بوده...... خلاصه حال بابا بدتر شده بود و کلی بدهی داشتیم ناچار شدیم خونه رو بفروشیم و بدهی هامون رو بدیم . با باقی مونده ی پول خونه روی دامنه ی یک کوه توی همون روستا یه تیکه زمین خریدیم و خودمون شدیم مستاجر . روی اون کوه 3 خانواده ی دیگه هم زندگی میکردن و ما هم چهارمی بودیم . اگه میخواستیم جای بهتر زمین بخریم باید با شکم خالی میخوابیدیم . روزها من از محمد و دنیا مراقبت میکردم و مامان و بابا میرفتن سر زمین و کار میکردن بابا مینشست و مامان براش سنگ میاورد گل درست میکرد و همه رو چی اماده میکرد و بابا فقط اونها رو میچید روی هم . اون خونه روی دوش مامانم ساخته شد . با دردی که بابا داشت و تنها بودنشون نمیشد خونه رو زود تموم کرد بالاخره بعد از چند ماه به خونه ی جدید اثاث کشی کردیم . خونه که چه عرض کنم فقط دیوارها رفته بود بالا و سقفشو ساخته بودیم و مامان با گل و گچی که قاطیش کرده بود یه کم دیوارها رو صاف کرد . بیشتر از این توانش رو نداشتن گذشته از اینها اگه میخواستیم صبر کنیم کرایه خونه رو هم باید میدادیم توی شرایطی که برای خورد و خوراکمون پول کم میاوردیم . چند وقت بعد بابا رو عمل کردیم . یادم نیست پول عمل از کجا جور شد ولی تا جایی که یادمه قرض گرفتیم اما نمیدونم از کی . بعد از عمل حال بابا بهتر شد و بعد از چند وقت استراحت دوباره رفت سرکار . اون سال من که کلاس پنجم بودم با اون شرایط سخت که حتی نمیتونستم کتابامو نگاه کنم شدم شاگرد اول مدرسه و اخر سال هم از بین 25 نفر تنها کسی بودم که توی ازمون مدرسه ی نمونه دولتی قبول شدم . دلم میخواست برم تیز هوشان ولی وقت ثبت نام پول نداشتیم و من نتونستم شرکت کنم ..... مدرسه نمونه توی شهر بود و باید میرفتم اونجا . روزی که رفتیم ثبت نام کنم از خوشحالی میخواستم پرواز کنم ولی حیف که قصر شنی ارزوهام زود فرو ریخت . ثبت نامم نکردن به این بهانه که فقط 2 سال توی روستا درس خوندم و باید حدااقل 3 سال سابقه ی درس خوندن توی روستا رو داشته باشم . خیلی به این در و اون در زدیم ولی هیچکس برای منی که بدون حتی یک کتاب کمک درسی قبول شده بودم کاری نکرد .... دلم از دست این دنیا و ادمهاش شکسته بود هر روز یه داغی روی دلم میذاشت اون از مرگ عمه اون از بیماری بابا و وضعیتمون اینم از مدرسه ی نمونه قبول شدنم ...... مهلت ثبت نام تموم شد و من نتونستم ثبت نام کنم . مدیر مدرسه م که از وضعیتم خبر داشت یه مدرسه بهمون معرفی کرد که اعلام کرده بود از دانش اموزان مستعدی که شرایط مناسبی از نظر مالی ندارن ثبت نام به عمل میاره . یه مدرسه ی خیریه ولی نمونه از هر نظر که یه مرد مومن و باخدا اهل اصفهان اون رو ساخته بود . رفتم اونجا و ثبت نام کردم . نمیتونستم هر روز بیام و برم رفتم خوابگاه . اون مدرسه یک ساختمان چهار طبقه بودکه طبقه اول سالن غذاخوری و اجتماعات و ورزشش بود ؛ طبقه دوم مدرسه راهنمایی بود ؛ طبقه سوم دبیرستان و طبقه چهارم خوابگاهش بود . اونجا بیشتر از مدرسه ی درس مدرسه ی زندگی بود.... مدرسه ی اخلاق بود .... حالا که فکر میکنم خیلی خوشحالم که اونجا درس خوندم و زندگی کردم . همه ی اون بچه هایی که اونجا درس میخوندن یه مشکل بزرگ داشتن مخصوصا بچه های خوابگاهی . حتی اونهایی که پولدار بودن یه جای دیگه ی زندگیشون می لنگید . اونجا چون هم دبیرستان بود هم راهنمایی خیلی از بچه ها خواهر بودن یکی راهنمایی یکی دبیرستان . مشکلات خیلی از اون بچه ها به مراتب از من بیشتر بود . مثلا مهرنوش و ماندانا وقتی که مهرنوش چند ماهش بوده پدرشون رو توی یک تصادف خیلی وحشتناک از دست داده بودن چند ماه بعد هم مادرشون سهم ارثش رو گرفته بود و رفته بود پی زندگیش و ازدواج کرده بود اون دوتا طفل معصوم هم داده بود خانواده ی عموشون . سالی یکی دوبار هم زنگ میزد با مهرنوش حرف میزد ولی هیچوقت ندیدیم ماندانا باهاش حرف بزنه..... ماندانا خیلی تودار بود ولی مهرنوش همیشه از اذیتهای زن عموشون حرف میزد و از اینکه با همه ی ثروت بی حد و اندازه شون مجبور بودن لباسهای کهنه ی دختر عموشون رو بپوشن ..... پگاه و شوخان از پرورشگاه به اونجا فرستاده شده بودن .... مادر سرور و سمیه از بابای معتادشون طلاق گرفته بود وبا 5 تا خواهر و برادر در بدترین شرایط مالی زندگی میکردن ..... شفق و شقایق نامادری ظالمی داشتن که همیشه از ترس اون ماهها توی خوابگاه میموندن و نمیرفتن خونه وقتی هم که میرفتن بعد از یکی دو روز برمی گشتن ...... لیدا که اینجا هم در موردش حرف زدم و دوست صمیمیم بود بیماری قلبی داشت و پدرش هم مشکل روانی داشت و هر روز همسر و بچه هاشو میگرفت زیر کتک که بعد از یه مدت مادرش با حکم بیماری شوهرش طلاق گرفت و از ترس اینکه به بچه هاش صدمه ایی نزنه رفتن یکی از شهرهای شمال و چند سال اونجا زندگی کردن........ اگه بخوام تک تک مشکلات اون بچه ها رو بگم میشه مثنوی هفتاد من اینها فقط نمونه هایی از اون مدرسه و بچه هاش بود .... خلاصه که اونجا زندگی کردن رو یاد گرفتم ...... بعد از مدتها مامان خوشحال بود . نمیدونم چه حکمتی داشت که اون روزها نمیشد بیشتر از چند ماه مزه ارامش رو بچشیم . بابا که بهتر شد و رفت سرکار مامان مریض شد . اون گلوله ی کوچیکی که همیشه توی سینه ش بود تغییر رنگ داده بود و درد میکرد . با بابا رفت دکتر و بعد از کلی ازمایش و نمونه برداری و هزار کوفت و زهر مار دیگه معلوم شد که اون غده ی کوچیک حالا شده سرطان سینه ....... همیشه از اسم سرطان میترسیدم و حالا یقه ی خودمون رو گرفته بودم . انگار دنیا روی سرم خراب شد ........ پ . ن : میخواستم امشب تمومش کنم ولی خیلی طولانی میشد یکی دو روز دیگه همه چی تموم میشه ......تا اونجا که تونستم خلاصه نوشتم . نمیدونم پسرکی که به همه دهن کجی میکرد چی توی وجود من دیده بود که از کنارم تکون نمیخورد به مامانش ( دختر عموم ) میگه مامانی من فرشته رو میخوام ...... کلی خندیدم همونجا هم بهش جواب بله رو گفتم...... . خلاصه که بله میخوام شوور کنم همه تون هم دعوتید..... این چند روز همه ش مهمونی بودم الان هم خیلی خسته م . فردا سعی میکنم اخرین پست قصه رو بذارم . ........ حتما شنیدید که شیخ الاسلام نماینده ی مردم کردستان در مجلس خبرگان هم ترور شد . وقتی ماموستا برهان عالی کشته شد با وجود اینکه اونجا بودم و از نزدیک اونهمه فریاد و گریه رو شنیدم و شاهد اون جمعیت زیاد بودم دلم زیاد تکون نخورد یعنی اصلا تکون نخورد نه خوشحال شدم نه ناراحت ولی وقتی شنیدم شیخ الاسلام کشته شده از ته دل گفتم خدا رو شکر یک خائن کمتر و خیلی هم خوشحال شدم . شایعه ای مبنی بر کشته شدن رییس سابق شورای شهر مهندس تخت فیروزه هست که هنوز از صحتش به طور کامل مطمئن نیستم یک عده میگن درسته یک عده هم نه ولی به احتمال زیاد درسته . ( خودم هم این خبر رو از اخبار ماهواره شنیدم ) . انگار قتلهای زنجیره ایی راه افتاده . تا حالا 4 نفر کشته شدن ( ماموستا عالی ؛ شیخ الاسلام ؛ تخت فیروزه و یک قاضی که اسمش رو فراموش کردم ) و یک نفر زخمی شده ولی زنده مونده که دادیار دادگاه انقلاب سنندجه . امسال واقعا رمضان خونینی داشتیم . ........ راهنمایی میخوام : با پسر عموی سمجی که با نگاهش دنبالت میکنه و سربسته حرفاشو میزنه وقتی میگی هوا چقد سرده کتش رو میندازه روی دوشت اس ام اس های انچنانی میفرسته و اخرش مینویسه دوست دارم و تو هیچ حسی نسبت به اون نداری چیکار میکنی؟؟ پ . ن : خیلی اشفته نوشتم ببخشید .... سحر نزدیک است..... هردم این بانگ برارم از دل وای این شب چقدر تاریک است....... دیشب حدود ساعت 11 ملا برهان عالی از مسجد به خونه ش که کنار در پشتی مسجد قرار داره رفته بود که بعد از چند دقیقه برگرده و مراسم شب احیا رو اجرا کنن که چند نفر در میزنن و به گفته ی مردم کفته بودن که سوال دارن وبه محض باز شدن در با سه گلوله ملا برهان رو به قتل میرسونن . من که فقط 10 دقیقه بعد از قتل رسیدم نمیتونستم باور کنم که در عرض ده دقیقه اون همه مردم اونجا جمع شده بودن . قیامت بود بیشتر از چند هزار نفر جمع شده بودن . توصیفش سخته . همه گریه میکردن و با صدای بلند میگفتن الله اکبر لا اله الا الله . بعد هم جنازه رو بردن پزشکی قانونی . امروز هم مراسم تدفینش بود و جمعیت چند برابر شده بودن . دیشب برخلاف تصور مامورین مردم از مسجد نرفتن و تا خود صبح قران خوندن و دعا کردن . این ماجرا از قبل برنامه ریزی دقیقی داشت . چند روز قبل ملا برهان اعلام کرده بود که دهه ی آخر رمضان یک شب در میان مراسم دارن و مثل سالهای قبل هر شب نیست که این باعث ناراحتی مردم شده بود . میگفتن این حرف رو به دلیل تهدیدهایی که شده بود گفته بود که من هم 100 درصد مطمئنم که همین بوده . حرف و حدیثها زیاده . عده ایی میگفتن به قتل رسیده چون زیادی میدونسته و بعضی هم میگن اینها فقط برنامه هاییه برای بسته شدن مسجد . اما دیشب دیدن که مردم حاضر نشدن مسجد رو ترک کنن ...... پ . ن : چند تا فیلم گرفتم از دیشب و امروز اما نمیدونم چه جوری باید اینجا بذارمشون دوستانی که بلدن لطفا بگن که فیلمها رو هم بذارم ببینید . البته فیلمهایی که دیشب گرفتم کیفیتش زیاد خوب نیست چون نمی ذاشتن فیلم بگیریم و به همین دلیل نمیتونستم فلاش دوربین رو روشن کنم همین چند تا رو هم دزدکی گرفتیم . ................................................................. بعدا نوشت : یه شایعه که نه تاییدش میکنم و نه میتونم بگم دروغه : میگن که ملا برهان خودش توی بسیج بوده و توی جریان دستگیری ملا ایوب گنجی هم دست داشته الانم دولت فقط خواسته از شرش راحت شه . البته اینم بگم که امروز ملا ایوب گنجی توی تشییع جنازه بودن . ( بازم میگم نه تایید میکنم نه تکذیب )
ای خدا چیکار کنم ؟؟؟ خیلی سگ جونم که تا حالا سکته نکردم از عصبانیت . فقط برام دعا کنید بتونم خودم رو نگه دارم ........
اخر این جاده کجاست عبوره یا رسیدنه ؟؟.... پ . ن : به مراسم بیست روزه ی تلخ دعوت شدم به صرف زهر مار ........از طرف خودم ؟؟یا ... اسمون همون رنگ همیشگی نیست ....... اول از قضیه اون شب میگم که عقرب نیشم زد . اون شب من خواب بودم ساعت حدودا 4:30 صبح بود که با یه درد وحشتناک از خواب پریدم . انگشت شست دست چپم به شدت درد میکرد طوریکه حس میکردم دستم الان میترکه . شما جای من بودین چیکار میکردین ؟؟ من که حسابی ترسیده بودم و کلی هم درد داشتم شروع کردم جیغ و داد کردن که ای وای به دادم برسید ایهاالناس ...... خلاصه انقدر درد داشتم که اصلا یادم نبود بگردم دنبال این جوونوری که نیشم زده این عقرب کوچولوی بی تربیت هم وقتی دید اوضاع داره خیط میشه از روی دست بنده راه افتاد به کجا به طرف گردن من. منم که اصلا متوجه نشدم......خلاصه تا خواستم به خودم بجنبم اون رسیده بود بغل شاهرگ گردنم و خیلی محترمانه اونجا رو هم نیش زد حالا درد دستم کم بود این یکی هم بهش اضافه شد که دردش خیلی وحشتناکتر از درد دستم بود ...... خلاصه انقدر بالا پایین پریدم که عقربه افتاد پایین و اطرافیان محترم زدن ناکارش کردن . بماند که اون شب من تا خود صبح بیدار بودم البته بیشتر از ترس نه از درد ..... در کل من خواب سبکی دارم با کوچکترین صدا یا حرکتی بیدار میشم حالا ترس هم بهش اضافه کنید که دیگه هیچ ....... چند شب قبل وقتی داشتم میخوابیدم تسبیحم توی دستم بود و با همون خوابم برد ..... حالا نمیدونم این تسبیح از کجا رفته بود توی لباس من ...منم که هنوز ترس نیش عقرب توی وجودم بود به محض اینکه تسبیح رو حس کردم از خواب پریدم و فکر کردم دوباره عقرب اومده نیشم بزنه ...... اونوقت حالا جیغ نزن کی جیغ بزن ..... همونطور که داشتم لباسم رو تکون میدادم یه دفعه تسبیح افتاد زمین و من به خیال اینکه از دست عقربه جون سالم به در بردم نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی تمام دنبال چیزی میگشتم که بزنم عقرب رو بکشم که دیدم همه دارن میخندن ...... بله عقرب نبود تسبیح خودم بود..... حالا من شدم سوژه ی خنده ی اینو و اون.......اشکال نداره شمام بخندین....... پ . ن : دیشب مقارنه ی ماه و زهره رو دیدین ؟؟ زیبا بود . فردا شبم کسایی که تلسکوپ دارم میتونن حلقه های زحل رو از پهلو ببینن . فکر میکنم تجربه ی قشنگی باشه چون این وضعیت هر 15 سال یک بار اتفاق میفته . نمی تونستم به راحتی مرگ عمه رو هضم کنم ..... وقتی که مامان بهم گفت شوکه شدم . نخ رو گذاشتم زمین و رفتم گوشه ی اتاق نشستم . راه رفتن برام سخت بود پاهام رو میکشیدم روی فرش . به زحمت خودم رو رسوندم به کنج اتاق و نشستم . بدون هیچ حرفی زل زدم به بابا که های های گریه میکرد . بغض راه گلوم رو گرفته بود ولی نمی تونستم گریه کنم ... بغض لعنتی داشت خفه م میکرد ....... نفهمیدم بابا کی زنگ زد به پسر عموم و کی اون از شهرستان اومد خونه مون ... وقتی به خودم اومدم هوا تاریک شده بود و احسان پسر عموم داشت به زحمت بابا رو کول میکرد که برن کرمانشاه ...... بابا که رفت انگار دیگه باور کردم عمه مرده ..... مامان اومد کنارم نشست و سرم رو گذاشت رو پاهاش .... من : مامان دیگه عمه برنمی گرده ؟یعنی دیگه هیچوقت نمی بینیمش ؟؟ تموم شد ؟؟ مامان سکوت کرد و فقط دستش رو گذاشت روی سرم و با این کارش انگار جواب همه ی سوالهام رو داد ..... وقتی دست مامان رو روی سرم حس کردم نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم ...... گریه کردم .... زار زدم....... هرچی بغض توی گلوم بود ریختم بیرون .... انقدر گریه کردم که دیگه نای حرف زدن نداشتم ...... دیگه اشکی برای ریختن نداشتم..... اون روزها هیچکس جلوی من از عمه و اتفاقاتی که افتاده بود حرف نمیزد . اما از لابلای حرفاشون میتونستم یه چیزایی بفهمم .... هرگز معلوم نشد مرگ عمه خودکشی بود یا قتل ...... پرونده ی بدون شاکی هیچوقت دنبال نمیشه ...... توی گزارش پزشکی قانونی نوشته بود : جسد مربوط به زنی 35 ساله میباشد ....... 83 درصد سوختگی ......روی دستها و پشت جسد اثار خون مردگی مشاهده میشود ....... تاریخ فوت سه روز قبل ...... 25 / 11 / 
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

| Design By : Night Skin |




